سوال ملا:
روزی ملا زردالویی چند در استین داشت و از راهی عبور می کرد جمعی را دید نشسته اند بانگ برایشان زد که اگر هریک از شما گفتید که در استین من چیست زردالویی که از همه بزرگتر است به او میدهم یکی از آنها گفت هرکس خبر بدهد یقینا علم غیب می داند.
..........................................................................................
خرما خوردن ملا:
شخصی او را دید که خرما را با هسته می خورد گفت:چرا چنین می خوری؟ جواب داد:مگر نمی دانی خرما فروش خرما را با هسته به من فروخته من هسته را چگونه دور بیندازم.
...........................................................................................
دیدن ملا سگ را:
روزی دید سگی بر قبری نشسته تقوط می کند خواست او را بزند سگ بر او حمله کرد ملا گفت:ای سگ مرا ببخش من نمی دانستم تو را با این مرده نسبت است و خیرات برایش می کنی.
............................................................................................
خانه ساختن ملا:
پسرش خانه جدیدی بنا نهاد ملا را پس از اتمام به خانه برد که اگر جایی از آن معیوب باشد بگوید.ملا بعد از دیدن تحسین کرد که بی عیب است سپس به بیت الخلا در آمد مستراح را نیز با دقت تمام ملاحظه نمود گفت: در اینجا یک عیب بزرگی است پسرش گفت: کدام است؟ گفت: درش بسیار تنگ است و مجموعه نهار را نمی توان داخل نمود.
...........................................................................................
علم حساب ملا:
از ملا پرسیدند که هیچ از علم حساب آموخته ای؟ گفت: آری به درجه کمال رسیده ام و از اصول و عقاید آن چیزی بر من مخفی نیست گفتند چهار درهم را بر سه نفر چگونه باید تقسیم کرد؟ گفت: چهار درهم را دو نفر تقسیم کنند نفری دو درهم می رسد شخص سوم هم صبر کند تا دو درهم دیگر برسد به او بدهند تا هر سه مساوی شوند.
............................................................................................
افتادن قمقمه در آب:
روزی قمقمه را برداشت و در کنار نهر رفت تا آب بیاورد ناگاه قمقمه از دستش رها شده در آب افتاد ملا کنار نهر آب منتظر نشست یکی از مصاحبانش پرسید در اینجا چه می کنی و منتظر چیستی؟ گفت: منتظر قمقمه ام که در آب افتاده و فرو رفته است انتظار می کشم که بر روی آب آید تا آن را بگیرم.
............................................................................................
وصیت پدر ملا:
روزی پدرش ملا را گفت:طعام بیاور و در را ببند ملا گفت:نه اول در را ببندم بعد طعام بیاورم.
.............................................................................................
مرغ خوردن ملا:
روزی به خوردن مرغ پخته ای مشغول بود کسی به او رسید قدری از آن مرغ خواست گفت:معذورم دار که این مال من نیست زنم به من داده بخورم و اذن ندارم به تو بدهم.
.............................................................................................
سوختن ملا:
روزی غذایی بخورد از زیادی فلفل اندرونش بسوخت بی تاب شد فریاد برآورد آب در اندرون من بریزید که سوختم.
.............................................................................................
دیگ قرض کردن ملا:
وقتی دیگ بزرگی از خانه همسایه گرفت به عنوان قرض چیزی در آن پخت و دیگ کوچکی در آن نهاد و برای صاحبش فرستاد همسایه گفت:این دیگ کوچک از ما نیست گفت:این دیگ کوچک را دیشب دیگ شما در منزل ما زایید همسایه خوشوقت شد دفعه دیگر دیگ را قرض خواست این مرتب پس نداد پس از چند روز همسایه دیگ را مطالبه نمود گفت:بقای عمر شما باید دیگ در منزل ما مرد همسایه گفت:دیگ چگونه می میرد گفت:همان طور که بچه زایید
.............................................................................................
ملا و نجار:
وقتی از ملا پرسیدند احمق تر از خود دیده ای گفت:بلی وقتی برای اطاق نشیمن خود دری خواستم مرد نجاری آوردم که اندازه در اطاق را بگیرد اتفاقا مرد نجار چوبی که باید اندازه در اطاق را بگیرد همراه نداشت هر دو دست خویش را گشود و اندازه در اطاق را گرفت و روانه دکان شد که به آن اندازه در بسازد اما در بین راه همه جا سر را بالا نمود و دقت می کرد که کسی به او نرسد مبادا اندازه بهم بخورد.پس در میان راه چاله ای بود مرد نجار چون سرش بالا بود به چاله افتاد اهل بازار بر سرش اجتماع نمودند گفتند: دستت را بده که تو را از چاله بیرون آوریم نجار گفت ای یاران دستم را نگیرید که اندازه بهم می خورد ریشم را بگیرید من او را احمق تر از خود دیدم.
.............................................................................................
کله خریدن ملا:
روزی پدرش پولی به او داد و گفت:کله گوسفندی بخر و برای من بیاور ملا کله را خرید و گوشتهای آنرا خود بخورد و استخوان کله را نزد پدرش آورد گفت:این که استخوان خالیست گوش آن کو؟ جواب داد:کر بود گفت:چشمهایش چه شد؟ گفت:کور بود پرسید:زبانش کو گفت:گنگ بود پرسید: پوست سرش کو؟ جواب داد:بیچاره کچل بود ولی الحمدلله دندان محکمی داشته است
.............................................................................................
لکلک خریدن ملا:
روزی لکلکی خرید دید منقار و پاهایش بسیار بزرگ است نصف منقار و پاهای او را بریده او را بر بلندی نهاد و نگاه کرد گفت:حالا قدری شکلت به طیور می ماند اما لکلک از صدمه آن بمرد.
..............................................................................................
مزاح نمودن ملا:
روزی به یکی از بخیلان گفت:چرا مرا مهمان نمی کنی؟ گفت:جهت اینکه اشتهای تو زیاد است هنوز لقمه به دهنت نرسیده لقمه دیگر بر میداری ملا گفت:تو مرا مهمان کن من شرط می کنم میان هر دو لقمه دو رکعت نماز کنم.
..............................................................................................
سیاه پوشیدن ملا:
روزی قبای سیاهی در برداشت پرسیدند:این لباس را چرا پوشیده ای؟ گفت:پدر پسرم مرده است.
.............................................................................................
آب غاز خوردن ملا:
روزی دسته غازی بر لب آبی نشسته دید دوید که یکی از آنها را بدست آورد همه پرواز کردند ملا لقمه نانی بیرون آورد و در آب فرو کرده خورد و گفت:اگر به گوشت نرسیدم از آبگوشت محروم نشدم.
..............................................................................................
حکیم حاذق:
روزی ملا مادر خود را که مریض بود نزد طبیب برده برای قوت مزاجش تقاضای استعلاج نمود طبیب برای تقویت او گفت باید شوهر اختیار کند چون از محضر طبیب بیرون آمدند مادر از پسر پرسید این لقمان حکیم است که به این خوبی معالجه می کند.
.............................................................................................
پالان خر بجای جبه:
روزی ملا از کنار دهی می گذشت هنگام نماز بود جهت گرفتن وضو جبه خود را در آورده روی الاغ انداخت و خود را به کنار نهر آبی رسانید و مشغول وضو گرفتن شد در این موقع دزدی که از آنجا می گذشت جبه را برداشته برد چون ملا بازگشت از جبه اثری نیافت عصبانی شده پالان خر را برداشته به پشت خود گذاشت و گفت هر وقت جبه مرا دادی پالانت را می دهم.
............................................................................................
آرد دزدیدن ملا:
روزی ملا جوالی گندم بر در آسیاب برد که آرد کند اتفاقا آسیابان مشغول کاری بود ملا او را غافل پنداشت از سایر جوال هایی که در آنجا بود گندم می دزدیده داخل جوال خود می نمود. آسیابان بانگ در آورده که چرا چنین می کنی گفت: جهت اینکه مردی هستم احمق گفت: اگر راست می گوئی چرا از جوال خود در نمی آوری و در جوال دیگران بریزی؟ گفت: الان که چنین می کنم یک احمق می باشم و اگر چنان کنم دو احمق هستم.
.............................................................................................
شتر سواری ملا:
روزی ملا بر شتر سوار بود و به جایی می رفت شتر از طریق مقصود بیرون رفت و راه دیگری در پیش گرفت یکی از رفقای قدیمی به او رسید و پرسید: به کجا می روی گفت: هرجا که میل شتر باشد.
...............................................................................................
چادر شب فروختن ملا:
روزی ملا چادر شبی پاره به بازار جهت فروختن برد کسی نخرید گفتند این چادر شب پاره است و به چیزی نمی ارزد گفت: دروغ می گویید به جهت آنکه اگر پاره بود مادرم در آن آرد نمی ریخت.
............................................................................................
مباحثه ملا:
مرد عالمی بود که با هرکه مباحثه می نمود بر او غالب می شد تعریف و توصیف ملا را شنید به شهر او روانه شد و در راه قدری انار جهت تغذیه خرید اتفاقا ملا در بیرون شهر به زراعت مشغول بود دید شخص عالمی می آید پرسید به کجا میروی گفت: در شهر می روم با ملا مباحثه کنم ملا گفت:اول هر سوالی داری از من بپرس بعد پیش او برو آن مرد سوال کرد ملا گفت:البته شنیده ای که مفت نمی شود یکی از این انارها را به من بده تا جواب بگویم آن مرد اناری به او داد جوابی مطابق سوال شنید و به همین طریق به هر سوالی اناری از او می گرفت و جواب می داد تا اینکه انارها را به اتمام رسانید باز سوالی کرد ملا گفت: انارها تمام شد سوال نیز به آخر رسید آن مرد با خود گفت:شهری که مرد زارع او چنین حریف باشد ملایش چه خواهد بود و از همانجا مراجعت کرد.
................................................................................................
زور و قوت ملا:
روزی ملا در مجمعی نشسته بود از غایت مباهات گفت: قوت من الحال که پیر شده ام با ایام شباب اصلا تفاوت ننموده گفتند: از کجا دانستی گفت: به واسطه اینکه در خانه ما هارون سنگی بسیار بزرگ است که در ایام جوانی نمی توانستم حرکت بدهم و الحال هم که پیر شده ام نمی توانم پس معلوم شد که قوت من تفاوتی ننموده است.
................................................................................................
موعظه ملا:
روزی اهل مجلس از او خواستند که ملا بالای منبر رفته ایشان را موعظه کند ملا چون به بالای منبر آمد گفت: ایهاالناس شکر خدا را بجای آورید چون شتر را مثل سایر طیور بال نداده والا چنانچه بال می داد در هوا پرواز می نمود و در پایین آمدن روی بام خانه شما می نشست و همه را خراب می نمود.
..............................................................................................
حدیث گفتن ملا:
وقتی از او سوال نمودند که حضرت آدم قرآن را از کدامیک از انبیا تعلیم گرفت گفت: چون مقام حضرت ابراهیم خلیل الله بعد از خاتم الانبیا از سایر انبیا زیادتر بود از او یاد گرفت.
................................................................................................
فکر ملا:
روزی با دوستی به مهمانی رفت شیر برنج پخته بودند رفیقش از بس که بد ذات بود گفت:من با شکر می خورم ملا گفت:حصه مرا نیز شکر بریزرفیقش قبول نکرد ملا فی الحال گفت:من می خواهم حصه خود را ملوث کنم رفیقش از ملوث شدن شیر برنج بترسید راضی شد در حصه او شکر بریزد.
................................................................................................
مهمانی رفتن ملا(1):
جمعی از اغنیا در خارج شهر به جهت تفریح باغی ترتیب داده بودند که نمونه خلد برین و نزهتگاه اعلاعلیین بود روزی در فصل بهار به جهت تفریح بدان مکان مینو نشان درآمدند و ملا را نیز جهت مزاح با خود بردند اتفاقا در وسط باغ خانه ساخته بودند که چهار دور آن مفتوح و از هر طرف باد بهاری چون انفاس شکر لبان می وزید و دو طرف این اطاق هر طرفی هشت در داشت و دو طرف دیگر پنج در که مجموع درها بیست و چهار بود چون نشست جهت مطایبه ملا را گفتند که این اطاق برای کدامیک از فصول اربعه نشستن در آن مناسب است؟ ملا تاملی کرده گفت: از فصل زمستان گفتند: به چه مناسبت؟ گفت: به واسطه آنکه من یک اطاق دارم که یک در دارد و آن یک در را که می بندم گرمی داخل اطاق آنقدر می شود که احتیاج به آتش ندارم و در صورتی که از بستن یک در آنقدر گرمی داخل شود برای بستن بیست و چهار در چقدر گرمی داخل اطاق خواهد شد اهل مجلس از اثر فکر ملا مسرور شدند.
.............................................................................................
مریض شدن ملا:
وقتی مریض شد جمعی از اقوامش بدیدن او آمده نشستند و بر نمی خاستند بروند ملا به تنگ آمده برخاست و گفت: خداوند مریض شما را شفا داد برخیزید و به خانه خود بروید.
............................................................................................
گردو شکستن ملا:
ملا روزی گردو می شکست گردویی از زیر سنگش جسته ناپدید شد گفت: سبحان الله همه چیز از مرگ می گریزند حتی بهایم.
..............................................................................................
مهمانی رفتن ملا(2):
روزی بر مائده امیر حاضر بود بعد از صرف غذا امیر پرسید ملا چگونه غذایی بود ملا گفت:بسیار بد بود امیر فرمان داد او را بزنند ملا به فریاد در آمد که برای یکبار بد بود ولی اگر بار دیگر بخورم بسیار غذای لذیذی است امیر او را بخشید مقرر کرد تا شام را به او بدهند.
.............................................................................................
مهمانی رفتن ملا(3):
روزی به خانه یکی از رفقایش رفت و عسل آوردند خورد نان که تمام شد عسل را خالی می خورد رفیقش دستش را گرفت و گفت:عسل خالی خوردن قلب را می سوزاند ملا گفت:دل تو را می سوزاند نه قلب مرا.
...............................................................................................
مسافرت ملا:
وقتی با کسی به راهی می رفت و هریک را قرض نانی بیش نبود رفیقش به ملا گفت:بیا با یکدیگر به شراکت نان بخوریم ملا گفت:من و تو هریک یک قرض نانی بیش نداریم هرگاه مقصودی نداری تو تنهایی نان خود را بخور و من نان خود را.
.............................................................................................
پرسیدن خبر ملائکه از ملا:
از ملا سوال کردند قبل از اینکه خداوند زمین و آسمان را خلق کند ملائکه در کجا بودند گفت: در خانه خود.
...............................................................................................
اختلاف در میان مردم:
وقتی از ملا پرسیدند که در میان مردم چقدر اختلاف است گفت بعد فرزندان آدم و من عدد فرزندان آدم را نیکو می دانم گفتند: بگو گفت: به واسطه پریشانی حواس عدد پسران او را فراموش کردم و عدد دختران او هم از نظرم محو شده.
.............................................................................................
شماره کواکب ملا:
از ملا سوال کردند که عدد کواکب را می دانی؟ گفت: من هم مدتی است که در این باب فکر می کنم و طالبم تحقیق این مسئله را بنمایم و به جز اینکه خودم به آسمان بالا رفته و تحقیق این مسئله را بنمایم قسم دیگر ممکن نیست و این دو عیب دارد یکی اینکه در روز به واسطه کثرت مشاغل و ازدحام عوام این امر بر من به غایت دشوار است حتما این امر را باید در شب انجام دهم ولی شمارش کوکب می ترسم در آسمان چراغ نباشد و شب تاریک باشد شمارش کواکب صعوبت دارد.
..............................................................................................
عجایب گفتن ملا:
گویند وقتی ملا به منبر آمد و گفت: ایهاالناس بدانید هوای شهر ما با شهر شما شبیه است پرسیدند: از کجا دانستی گفت: به دلیل آنکه آفتاب و ماه و ستارگانی که در شهر خود می دیدم به عینه در اینجا مشاهده می کنم.
.............................................................................................
حفاظت خانه ملا:
روزی مادرش به ضیافت رفت و ملا را سفارش نمود که در خانه را دست محافظت نماید ملا مدتی نشست مادرش نیامد از توقف در خانه ملول شد عاقبت در را از پاشنه کنده بر پشت نهاد و از خانه بیرون رفت مادرش چون مراجعت نمود در را کنده و ملا را ندید به سراغ او بیرون رفت دید در بازار مانند ابلهان در را بر پشت نهاده می گردد او را سرزنش نمود.
..............................................................................................
اصلاح مجانی:
روزی ملا دست بچه ای را گرفته وارد سلمانی شد و به سلمانی گفت چون من تعجیل دارم اول سر مرا بتراش بعد موهای بچه را بزن سلمانی هم تقاضای او را انجام داد پس از اصلاح عمامه را برداشته و رفت و گفت تا چند دقیقه دیگر برمی گردم سلمانی سر طفل را هم اصلاح کرد و خبری از آمدن ملا نشد سلمانی رو به طفل نمود گفت: پدرت نیامد بچه گفت: او پدرم نبود گفت:پس که بود گفت:مردی بود که در کوچه به من گفت: بیا برویم دو نفری مجانا اصلاح کنیم.
.............................................................................................
آواز ملا:
روزی به حمام رفت حمام را خلوت دید صدا را بلند کرد از آواز منحوس خود خوشش آمد گفت:حیف است مرا صوت به این خوبی باشد و بندگان خدا از استماع آن بی بهره باشند فی الحال از حمام بیرون آمده و بر مناره مسجد درآمده به مصداق آیه شریفه (ان انکرالاصوات لصوت الحمیر) آغاز اذان نمود شخصی عبور می کرد گفت:با این صوت منحوس بی وقت مردم را اذیت می نمائی ملا شرمنده به زیر آمده و با خود گفت:ای کاش کسی حمامی بر سر مناره بنا می کرد تا من درون حمام رفته می خواندم و مردم می دانستند اواز من چقدر طرب انگیز است.
..............................................................................................
دزدی ملا در باغ:
روزی زنبیلی برداشت به باغی رفت باغ را خلوت یافت قدری زردک و شلغم در زنبیل کرد باغبان سررسید و بانگ برآورد کیستی و در زنبیل چیست؟ ملا گفت: مرا باد در باغ انداخت باغبان گفت: باد تو را در اینجا انداخت پس این زردک و شلغم ها را که از زمین کنده ؟ گفت: هرگاه باد به این شدیدی باشد چگونه کسی در مقابل استوار بماند بعد از افتادن در باغ جهت محافظت خود هرچه دست در شاخ و برگ زردک ها و شلغم ها می زدم که شاید مرا نگاه دارند از شدت باد از زمین کنده می شدند باغبان گفت: بر فرض که چنین باشد بگو که اینها را در میان زنبیل نهاده؟ ملا گفت: من متحیر بودم که تو رسیدی.
..............................................................................................
بردن ملا کشته را به خانه:
روزی هنگام طلوع فجر از خانه در آمد کشته ای را دید در دهلیز خانه افتاده او را برداشته به خانه برد و به چاهش سرنگون کرد و از خانه بیرون رفت پسرش از حادثه واقف شده نره بزی را ذبح کرده به چاه انداخت و نعش مقتول را از چاه بیرون آورده پنهان نمود در این اثنا وارثان مقتول به تفحص درآمدند در کوچه به ملا رسیدند که چنین مقتولی دیدی گفت: آری در چاه خانه ما افتاده است و آنها را به سر چاه آورد ملا را در چاه کردند که نعش را از چاه بیرون آورد ملا چون نظر کرد دید کشته شاخ دارد پرسید کشته شاخ داشت یا نه؟
..............................................................................................
وعظ نمودن ملا:
روزی بالای منبر آمد و گفت: یا ایها الناس می دانید می خواهم چه بگویم گفتند: بلی گفت: در صورت دانستن مطلب تکرار آن بی فایده است و از منبر به زیر آمده برفت روز دوم به منبر رفت باز همان را پرسید گفتند:نمی دانیم گفت: بر مردم نادان پند جایز نیست باز از منبر به زیر آمده برفت روز سوم باز به منبر آمده پرسید جماعتی گفتند می دانیم و عده ای گفتند نمی دانیم گفت: شما که می دانید به آنها که نمی دانند بگویید.
...............................................................................................
پشیمان شدن ملا:
شبی در خواب می دید که کسی نه دینار به او می دهد ملا به او می گوید که (الاکرام بالاتمام) ده دینارش کن که عدد تمام باشد در این اثنا از خواب بیدار شد چیزی در دست خود ندید از گفته خود پشیمان شد فی الحال چشم برهم نهاده دست دراز کرد و گفت همان نه دینار را بده که قبول دارم.
..............................................................................................
رفتن ملا در قبر:
روزی ملا در صحرا می رفت سه نفر سوار را دید که به ترف او می آیند بترسید و لباس از تن بیرون کرده در قبر پنهان شد سواران او را دیدند از پی او تاخیتند چون رسیدند پرسیدند کیستی؟ گفت: من یکی از اهل قبورم و در سلک اموات الان فرصت یافتم از قبر درآمدم که تفریح نمایم.
................................................................................................
باقلا خوردن ملا:
وقتی بر مائده حاضر بود بعد از صرف غذا طبقی باقلا پخته تازه آوردند ملا طبق را پیش کشیده چهار قسمت آن را بخورد گفتند:زیاد مخور هلاک خواهی شد پس لحظه ای تامل کرد باز شروع به خوردن کرده گفت:اگر انشالله من مردم شما با عیال من نیکویی کنید.
.............................................................................................
شکر نعمت ملا:
روزی از خانه یکی از رفقا گوسفند پخته ای آوردند خورد و بعد از خوردن خواست دعایی در حق صاحب منزل کند گفت:خدا از کله های بهشت بشما روزی کند.
................................................................................................
دیوانه ملا کش:
دیوانه ای در کوچه به ملا برخورد شمشیر را از نیام کشید و گفت:مدتها است من نذر کرده بودم که یک ملا را با این شمشیر بکشم ملا گفت:به ارواح پدرم قسم که اشتباه کرده اید من هیچ سواد ندارم چه رسد به آنکه ملا باشم.
..............................................................................................
وزن نمودن ملا گربه را:
روزی سه کیلو گوشت خریده به خانه برد که زوجه اش طعامی ترتیب دهد زوجه گوشت را طبخ کرده با رفیق خود با فراغت خوردند چون ملا به خانه آمد گوشت را از زن طلبید زن گفت: معذورم دار که غافل شده بودم گربه آن را خورد ملا گربه را گرفته در ترازو گذارد دید سه کیلو وزن بیشتر نیست پس به زن خطاب کرده که ای مکاره این وزن سه کیلو گوشت است پس وزن گربه کجاست؟
.............................................................................................
مهمان کردن ملا:
وقتی او را گوسفند فربهی بود رفقای او گفتند:باید شیوه ای به کار برد و گوسفند او را خورد متفق شده نزد او آمدند گفتند:ای عالم چنین تصور کن که فردای قیامت است بیا امروز برویم در یکی از باغها این گوسفند را بکشیم و بخوریم و به عشرت بگذرانیم ملا قبول کرد.پس به اتفاق رفتند در باغ گوسفند را کشته کباب کردند و خوردند بعد از ظهر که هوا گرم شد برهنه شدند و در آب سرد حوض فرو شدند جز ملا که بیرون ماند و لباس همه را جمع کرد و از باغ بیرون آورد و بسوزانید چون رفقا از آب بیرون آمدند رختها را سوخته دیدند گفتند:چرا چنین کردی؟ گفت:شما گفتید فردای قیامت است پس در قیامت لباس لازم نیست.
................................................................................................
خر خریدن ملا:
روزی چند دینار برداشت و به بازار رفت که به جهت خود خری را بخرد یکی از رفقایش سوال کرد به کجا میروی گفت: میروم خری بخرم گفت بگو انشاالله گفت:احتیاج به گفتن این کلمه نیست خر در بازار و دینار در بغل من البته خواهم خرید از او گذشت اتفاقا دزد او را غافل نموده زرها را برد ملا مایوسانه برگشت رفیق مذکور به او رسید گفت: چه کردی گفت:زرها را بردند انشاالله خدا دهنت را بشکند انشاالله.
...............................................................................................
نگاه داشتن روزهای ماه رمضان:
سالی ماه رمضان درآمد ملا گفت: چه لازم است که برای روز شماری ماه رمضان مقید باشد بهتر آن است که سی دانه هسته خرما نزد نگهدارم هر روز که از ماه بگذرد یکی از آنها را در فلان دیگ اندازم چون هسته ها تمام شد ماه رمضان تمام گشته است همین شیوه را معمول داشتی دخترش از این کیفیت مطلع شد روزی فرصت نموده و مشتی هسته خرما در دیگ ریخت از اتفاقات روزی با جمعی در مکانی نشسته بودند در حساب ایام ماه اختلاف داشتند ملا گفت: منازعه ننمائید قدری صبر کنید تا من برگردم و خبر صحیح آن را بشما برسانم بشتاب تمام خود را به دیگ حساب دان رسانید هسته ها را بیرون آورد یک صد و بیست عدد بود با خود گفت: اگر این عدد را بگویم کسی تصدیق نخواهد کرد بهتر آن است ثلث آن را بگویم پس به زود نزد ایشان برگشت و گفت امروز چهلم است گفتند: ماه سی روز است چگونه امروز چهلم است گفت: تقصیر از من است که تمام آن را نگفتم و الا یک صد و بیست روز از ماه گذشته است.
..............................................................................................
حلوا خوردن ملا:
روزی در دکان حلوایی بی تامل مشغول به خوردن شد صاحب دکان دید هرگاه امانش دهد اثری از حلواها باقی نخواهد گذارد چوبی برداشته هر چند بر سر و رویش زد او مشغول خوردن بود و می گفت خدا بر اهل این شهر برکت دهد که حلوا را با چوب و چماق به خورد مردم می دهند.
................................................................................................
مهمانی رفتن ملا(4):
کسی او را دعوت مهمانی نمود و گفت:بیا منزل ما قدری نان و نمک با هم بخوریم ملا به خیال و طمع آنکه غذای دیگری خواهد بود با او به خانه اش رفت میزبان نان و نمک را به میان آورد در این اثنا فقیری از در خانه آواز داد که ای صاحب خانه فقیرم گفت:برو اگر نروی با چوب کتک خواهی خورد ملا آواز داد فقیر به زودی جان به در که این مرد چنان در گفته خود صادق است که شبهه ندارد.
